تبليغاتX
آتـش سـبـز

آتـش سـبـز

شعر و عرفان

                                          

 

                                              تیر غیب

 

خشم مابیـن دو ابـری رعـد و برقی داردش – عنقریـب از آسمـان بـاران تنـدی بـاردش

از دو جنس اند و ولی اندر تضاد با هم اند – در تقابل هـرکدامـش در نفیـری پُـرغم اند

رسم این جنگ طبیعت در بهاران آشناست – صحنه های دلفریبی مـاه فروردیـن بپاست

بادی همچـون تازیانـه می زنـد بر خانه ها – می تکاند هردرخت ومی شکاند شاخه ها

بـا هجومی از سیه ابَران  به سوی شهرما – آرزومنـــدم کـه شــادی آفریننــد بَهـر مــا 

قارچها رویند بزودی هر کدام از زیر خاک – این هـوا هـم میشود زآلودگی ها پاکِ پاک

جان به خاک تشنه اینک آب باران می دهد – آن شقایق را نگوکز تشنگی جان می دهد

مـن زپشت پنجــره در حـال بیــرون دیدنــم – تـرس از ایـن غـُرش و در حالـت خندیدنـم

نـم نـم بـاران زنـد آهستـه روی شیشـه هـا – مـن همی اندر خیال وغـرق در اندیشه ها

در خیالـــم مـی روم در خاطــرات بچگـــی –  می شوم قایم بـه پشت مادر از دسپاچگی

شـب سیـاه و نـور آن روشن نماید خانه را – مادرم چون من نترسم گویداین افسانه را

ایـن هیاهـو بـوده جنگـی بیـن خوبی وبَـدی – شـاه خوبـان عاقبـت پیروز میدان ها بُدی

غرشی دیگـر مـرا یکبـاره بـر هـوش آورد – چشمه احساس من را بر سر جوش آورد

معرکـه بـالا گرفته  زآسمـان  ها بر زمیــن – هـرکسی دنبـال جایی کز خطرها در کمین  

دخترک درحین برگشتن زصحرا بوده است – می شناسم دختر همسایه زهرا بوده است

دختـر زیبـای کوچـک بــوده در همسایگــی – تازگی او می گـذارد پای در هفـت سالگی

او بـه بازیگوشی اش دنبال چنـد تا شاپرک – صاعقـه یکبــاره زد نـزدیک پای دخترک

واژگون میسازدش چون چوب خشکی برزمین – هــر دل بیننــده ای را می نمایانــد غمیـن

این گل خشکیده پَرپَر می شود در لحظه ای – مانـده در دنیا چه بسیاران گیاه هرزه ای

می شود باران شدید واشک ما جاری شود – دوراو یک همهمه از گریـه و زاری شود

طفلکی زهرا شده قربانی این رعـد و بـرق– ابرها کم کم روند از روی ما برسمت شرق

رعدوبـرق مصداقی ازدعوای بعضی همسران– چون به آرامش رسد گه بوده آثارش گران

می شود بازآسمان اینک برای ما چه سود – دختـر زیبـای شهـر مـا دگــر اینجــا نبـود

می پرنـد حالا پرستـوها بـه ســوی آسمـان – از طراوت در هوا برهرطرف شادی کنان

بلبلی چَه چَه کنان این سو وآن سو میرود – پیکـر بی جـان زهــرا روی بـازو می رود

کار خـود را کردی و رفتی تو ای ابر سیاه – برتو بَـد کردش مگـر زهرای پـاک بیگناه

گُم شوازچشمم تو اِی رنگین کمان هفت رنگ– با چـه رویی میدهی اعلام بـر پایـان جنگ؟

طفلک بیچـاره را سوزانـده و خشکانده اید–بعد مرگش سر صدا را یکسره خوابانده اید

آه از ایـن قسمت که دامنگیر بدبختان شود–کی چنین طالع نصیب جمع خوشبختان شود

ایـن یکی را زنـده گردانـی بـه آب رحمتــت – آن یکـی را جـان ستانی بـا نشـان قدرتـت

بعـد ده سالی خودت دادی به آنهـا بچـه ای – دلنشیـن وبذله گو زیبا تـر ازهـرغنچه ای

مادرش بـا گریـه گویـد دادی و بستانـده ای – تـا  ابـد ما را گرفتـار غمش  گردانده ای

آرزویش بوده باشد چون عروسی دخترش – حالیا بایـد  بریـزد خـاک قبـری بـر سرش

دخـتری یکدانـه  مثـل تک ستـاره می شود – در نبـودش قلـب مادر پاره پاره می شود

مـن زدرکـش عاجـزم یارب مـرا یاری بکن – روح من آزرده گشته جان من کاری بکن

اشک درچشمان اوژن همچنان هـم باقی است –جام ما اینک پُرازباران لطف ساقی است 

 

نوشته شده در دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 12:49 توسط اوژانیک ملاکین| |

                                     دل شکسته  


بـه چینی شکسته ای تـو مانی ای دل – چــو بـَس جفـا بدیــده ای زیـار همـدل

مرنج وبا خودت بگوکه رسم دنیاست – جفـا همیشه بـوده وهمیشـه بـرجاسـت

خوشـا بـه حـال آنکسی کـه دل نبنــدد – بـه هـرکسـی کـه عالمـی به او بخنــدد

به ایـن جهان و اهل آن نبایدش بست – دلی کـه گــر ببندیـش برفتـه از دســت

تـرا نصیحتـی کنــم بـه جـان پذیــرش – هــرآنکـه بشکنــد دلـت مشـو اسیـرش

بشـو تـوعاشق کسی که لایقت هست– نه آنکسی که بوده است به باطنی پَست

همیشه باشی ار تـو در فضـای مثبـت – حـذر کنـی زغیبـت وبـه آه و حســرت

برون کـُنی غم از دل و حََسد زسینه – به خودخوری نباشی وبه حرص وکینه

کـه اینچنیــن حفاظـت از دلـت نمودی – تـــوهـــرچــه آفتـی بـُـــود زدل زدودی

مصون نموده ای دل از شکستگی ها – زنفــرت و زحســرت وگسستگــی هــا

بــه اوژن شکستــه دل چنیــن دوایـی – همیشـه بــوده مَـرهـم و کنــد شفایــی

نوشته شده در شنبه 25 دی1389ساعت 20:1 توسط اوژانیک ملاکین| |

ناله ای در سکوت


وای که چقدر دوست دارم این سکوت وتنهایی را .

که با هیچ چیز این دنیا عوضش نمی کنم

لحظاتی آرام و دلنشین برای فکر کردن تو

فضایی که بی تو خالی نیست

برای با تو بودن ، درد دل کردن و تنها نبودن

با تو گفتن و خواندن و خندیدن

آه از درون کشیدن و نالیدن

به خلوت گریستن و لرزیدن

برای ماه من شدن و دور تو چرخیدن

چرا همیشه می شنوی و پاسخ مرا به شعر می گویی

به کلماتی که آرام آرام بر سکوی ذهنم رژه میروند

و به انتهای بند انگشتانم روانه می شوند

من آنها را با قلم سیاهم به چنگ می آورم

وبه سپیدی کاغذی فرو می نشانم

تا خماری روحم را به اشعار نغزت نشئه سازم

و از زایش چنین حالی به حال خود غبطه خورم

اگر نباشی این سکوت چه بی معنا ست

اوژن از نبودت همیشه تنها ست

نوشته شده در چهارشنبه 15 دی1389ساعت 20:38 توسط اوژانیک ملاکین| |

                                                             

                              

                                      سبـــــزه                          

 

گندمـی را قبــل عیــدی کاشتــم – در بهارش سبــزه ای را داشتــم

سبـزه بویی از بهاران می دهـد – بـوی پاک سبزه زاران می دهـد

سبـزه ازگنـدم مثالی ازمن است – رویشی دیگـر زبعد مُردن اسـت

ظرف نازیبا که گندم رُسته بود – شکل زیبایـی بـه ظاهـرجُسته بود

سبـزه و معشـوقه و بـوی بهـار – می کـُند هـرعاشقـی را بی قرار

سبزه درمان می کند افسرده را – جـان دیگـر می دهــد دلمُـرده را

زینت و تزئین بـرهفـت سین ما – مایـــه آرامـش و تسکیــــن مــا

سبـزه دارد رنـگ شــاد بـارزی – در کنـار شمـع و ماهـی قرمـزی

آب دائـم می دهـم ایـن سبزه را – می کـَنـم از آن گیــاه هــــرزه را

یک بیک طی میشود هرروزما – تـا بــه پایان میرسد نــوروز مــا  

سیزدهـم بیـرون شهـرم میـروم – سبزه را با خـود به آنجا می برم

سیـزده نــوروز زیبـــای بهــــار– کـرده ام اطـراق دشــت همجـوار

میزنم من بَس گـِره درسبزه ها – بـا هزاران عشـوه ها وغمزه ها

تا که بختـم را کنـم بـاز اینچنین – عاشقانـی را بـه دورم همنشیــن

آخـرش پرتـاب در رودش کنــم – رهسپــار آب و بــدرودش کنــــم

سبــزه در آب روانـی مــی رود – دیــده مــن هــــم بدنبـالــش دَوَد

در تفکرباشم ازخود خواهی ام – زینـکــه دنبــال خیــال واهــی ام

کی توانـد سبـزه بختـی وا کـُنـد – مِهر مـا در قلـب عاشـق جا کنـد

سبزی دل حاصلی ازسبـزه نیست– لرزش تن باعث دل لرزه نیست

گندمـی را بـی جهـت دادم هـََـدر– هـرکـدام از گندمان باشـد چـو زر

جمع این گندم به ایرانی بزرگ – می شـود مقـدار بسیاری ستـُرگ

اینهمه گندم همه نـان می شود – نان مسکینی سر خوان می شود

ما به سنتها همه خو کرد ه ایم – سوی افکاری غلط رو کرد ه ایم

هـر عمل را طبـق آئین و سنن – بـَد بـه جا آورده بـا رسـمی کهـن

اینکه آیا این سنن باشد درست – سنجشی  دیگــر ببایـد از نخست

ما اسیـر و بنـد سنـت ها شدیـم – زآن سبب درگیر محنت ها شدیم

اوژن ازاین رسم وسُنتها گذشت– تا بـه پایان آورد ایـن سرگذشـت

 

نوشته شده در شنبه 4 دی1389ساعت 0:2 توسط اوژانیک ملاکین| |

 

 

                                                                 

سنگ قبر

 

آرامگاه ابدی من اینجا نیست

من در ملکوت آسمانها به پروازم

اینجا تن رنجوری را به یادگار گذاشته ام

تا عزیزانم آمده اینجا

و زمن یاد کنند

من دراین دخمه تنگ

مدفن سرد و سیاه

خفته تا روز معاد

همۀ امیدم ،

بوده دیدار مجدد به شما

نور چشمان عزیزم بدرود

 

نوشته شده در پنجشنبه 25 آذر1389ساعت 16:17 توسط اوژانیک ملاکین| |

 

 

          

 

                                                   ماهی کوچولو

 

خواب دیـدم همچـو ماهی انـدرون تُنگ آب – میزنم برهـرطرف از ترس و فرط اضطراب

خسته گشتـم بی رَمق در کُنج آن تنگ بُلور– در تفکر باشم اینها بوده مـن را یک سراب

با خودم گویم که مُردم گشته ام ماهی کنون– ایـن جهنم بـوده مـا را بعـد یک روز حساب

هرچه درآن زندگی دیـدم خوشی ها از گناه – اندریـن  زنـدان شیشـه بایـدش بینــم عذاب

چـاره ای مـا را نباشـد سازشـی بایــد کنــم – صبر باید پیشه و با خـود بگویم این خطاب

شایـد اینجـا هــم برایـت درس دارد زندگـی – گرچـه داری فاصله از آدم و هـر نوع کتاب

گََربه بیرون هم پَری نامش گذارند خودکشی– منـزلـت اینـک درون آب و نـه انـدر تـراب

کودکـی هـر دفعه مـا را تکـه نانی می دهـد–صاحبم داند خودش را زین جهت باشم خراب

یکه و تنهایی ام را بـا چـه کس گویــم خـدا – داد و فریادم نـدارد سـوی اینهـا یک جواب

گرُبه ای درخانه قصد خوردنم راکرده است- هِی به چشمش آیم ازخوشمزگی همچون کباب

تـا بـه آهنگـی بخواهـم غـم فراموشش کنـم – از دهـان بیـرون بیایـد یکسـره تنهـا حبـاب

بـوی گنـدی می دهـد آبـی کـه درآن ساکنـم – کس نباشد تا عوض دارد مرا آب از ثـواب

کاش می شـد در درون برکـه یـا در رودها – می شـدم آزاد و در محبس نـبـودم در پساب

گرچه آنجا هـم خطـرهرلحظه باشد در کمین– تورماهیگیری وماهی خوری همچون عقاب

لیکـن آزادی اگـر هـم بـا خطــر همَــره بُـود – ارزشش والاترست از هستی  با یک نقـاب

می زند یکباره ساعـت زنگ بـراعلام صبح – می پرم ازشادی وفهمیده اینها بوده خواب

پس به سرعت میروم درپیش تُنگ ماهی ام – تـا رهایش سازمش درآب رودی پـُر شتاب

پـس بـرو ای ماهـی هفت سیـن عیـد جاهلی – ازخطـرها بگذر و روزی رسی دریای ناب

مـن خطا کارم اسیـرت کـرده بـودم در قفس – ازجهالت بوده اینها چون حقیقت در حجاب

ای خـدا شاکـر تــرا از اینکـه هستــم آدمـی – محبسی را آنچنان گویـم که من نآورده تاب

سِر این خوابت چه بوده اوژن ترسیده حال – زندگی را هـر چه باشد جان مـن بنمای قاب

ارزش آزادی از هـر چیـز دیگر بـرتر است – راه رشـد و معـرفـت بالاتـریــن راه صـواب

نوشته شده در پنجشنبه 11 آذر1389ساعت 18:33 توسط اوژانیک ملاکین| |

 

    

                           

    

                 نقاش دیوانه

 

کاش نقاشی شوم نقش رُخ یارم کشم – تا که روی مـاه او را بـر شب تارم کشم

شاعری هم چاره نبُود ازبرای مشکلم – تا کـه بتوانـم عزیـزم را بـه بازارم کشم

چون نباشد این رَه نزدیکی و دیدار او– خط بطلانی به روی هـرچه اشعارم کشم

بهترین نقاش شهرم میشوم تا عاقبت – زیـن بهانه دلبـرم را هِی بـه دیدارم کشم

هـر زمان آیـد بـرای دیـدن نقاشـی ام – جای پایش را بـه روی چشم وآثارم کشم

گربخواهـد تا کنـم نقاشی آن صورتش– منتش را می کشم دست ازهمه کارم کشم

گویمش باید بیایی ساعتـی درپیش من– تا که نقشت را میـان بـاغ و گلزارم کشم

تا نشیند روبرویم چشم در چشمم کند – مستی جانانه ای بـر حال هوشیـارم کشم

گویمش ازسربیندازآن حجاب صورتت– ماه را ازپشت ابربیرون به اصرارم کشم

گیسوانش را پریشان کرده ودل میبرد – خفته ام یارب و یا بـا چشـم بیـدارم کشم

اونمی گوید کلامی وسکوتی حاکمست – لاجرم زیبایی اش را هِی بـه گفتارم کشم

نازها دارد برایـم ایـن پَری دُخت گرام – رو زمن گردانـد و نازی که وادارم کشـم

میکشم اعضای اوراجملگی باجان ودل– این قلم را روی بـوم وبـر دل زارم کشم

گفته استادا به کُندی میکشی نقاشی ام – او ندانـد زشتیاق و شـوق بسیـارم کشم

عاقبت کامل چـو شد نقاشی دلدار من – بـوم را آنگـه بـه روی قـاب گـُلدارم کشم

بوسه ای بَهرتشکرمیزند بر گونـه ام – داده دنیـا را بـه مـن تـا حظ بسیـارم کشم

اوژنا نقاش دیوانه ندیـدم چـون تویی–چون خیالات است که اندرذهن بیمارم کشم 

نوشته شده در شنبه 6 آذر1389ساعت 16:28 توسط اوژانیک ملاکین| |

 

  

           مرگ زیبا اینست

از نظرگاه کسی که به زیبایی مرگ فکر کند

 

کاش می شد که مرا مرگ

به دلخواه خودم واقع شود

گرچنین امر محالی بشود واقع به هنگام وداع   

دوست دارم شب مهتابی  زیبای بهار

خفته در بسترتنهایی خود کُنج حیاط

غرق درعطر گل یاس سفید

با صدایی که ازآن حنجرۀ غمزدۀ جیرجیرکان می آید  

همجوار قفس مرغک عشقی

که فرو رفته به هم زمزمه عشق کنند

هم نفس با گل شب بوی سپید   

در کنار حوض پرماهی قرمز

که بدنبال هم از شیطنتی چرخ زنند

در صدایی که زدور آید و بی شک

بوُد آن نالۀ بی جان سگ از دامن شب

که هرازگاه کند پاره سکوت شب ما

زیر این سقف کبود

زیر چشمک زدن ماه و ستاره به زمین

رفته در خواب عمیق

جان به جانان دهم ومرگ به آغوش کشم                                                                          

با شروع دگر از زندگی ام

از درون غار تنهایی خود

سر به بیرون بکشم

تا تولد بشود بار دگر روح مرا  

بنشینم تا به وقت سحر و بر سراین لاشه بی جان حقیر

زُل زنم ، گریه کنم

و کنم زمزمه با خود که تمام است دگر هرچه که بود  

تا شروع گشت دگر نغمه مرغان سحر

پَر کشم سوی عدم

بگذارم که تنم را همگان ، هرچه خواهند کنند

هرکجا دفن کنندم چه کند فرق مرا

چون که من پَر بکشم سوی خدا

بشوم مرغکی از گلشن جنات خدا

*****************************

سفر دیگری آغاز کنم

رو به بالا بروم سو به خدا

چون منادی بزند پیش بیا سمت صدا

و هرازگاه نگاهی بکنم پشت سرم

تا رسم چونکه به  ماه ، بنشینم به دمی

روی یک قله مشرف به زمین

به تعجب نگرم دایره کوچک تنهایی خود

که عزیزان همه جمع اند در آن

چه خبرها که به مرگم شده برپاست کنون

کاش می شد که نوازند گروه دف و خوانند زعشق

جای برپایی یک مجلس غم

شادی و هلهله بر پا بکنند

این سیه جامه بدور از تن خود  

جای آن جامۀ خوش رنگی و زیبا بکنند

پخش خیرات برای من بیچاره چه سود

نقل در کام عزیزان جای حلوا بکنند

ریش خود را همه از ته بزنند 

تا برون سایه مرگ از سر آنها بکنند

من نمُردم به خدا هستم و هستم

زشما دور شدم

فصل دیگر شده آغاز مرا

*********************************

انتهای رَه شیری به نظر مقصد ماست    

وقت رفتن شده و حال که باید بروم

همه دغدغه ام دوری آن روی شماست

پس خداحافظی ام را بپذیرید و ببخشید مرا

که برنجاندمتان طول اقامت به زمین

و حلالم بکنید گر که بدیدید بَدی

پس مرا با خوشی ام یاد کنید

روح اوژن به جهان دگری شاد کنید

 

نوشته شده در پنجشنبه 27 آبان1389ساعت 12:7 توسط اوژانیک ملاکین| |

 

          

 

        بلبل تنها

 

گل مرا از خـود نداند،باغبانش همچنین – بلبلی تنها دراین بستانم وبی همنشین

سالیانی دورگل گشتم،برایش خوانده ام – بلبـل شیـدای بـاغ و از نظــرافتـاده ام

نغمه ام دیگر نیاید از جفای این دو تـن– کِزنمودن درپَس هـرشاخه باشد کارمن

گل که ازروی خطا با من چنین تا میکند– باغبـان نامـروت ازچـه بـا مـا میکنــد

اشکم ازبالا بریزد روی گل چون شبنمی- لیکن آن دُردانه از حالم نباشد درغمی

خنده می دارد نه انگاری که آن بالا منم – حال زاری دارم وچون بید میلرزد تنم

بلبلی دیگـربرایـش نغمه خوانی می کند– چَه چَه مستانه اش رابا جوانی می کند

گل نماید غمزه و همـراه عطر افشانیش – باغبانش هم گره وا کرده از پیشانیش

چونکه ازبالا ببینـم روزگارسخت خـود – بس شکایتها کنم ازروزگاروبَخت خود   

یادم آیدغنچه ای بودی و حالا گل شدی–هرچه داری ازقبال عشق این بلبل شدی

شِکوه اومیبرم بـرشمع وگویم حال خود – میزنم بر شعله وآتش زنم بر بال خود

ایـن فلک بـا بیوفایان هـم مُـدارا میکنـد – بی وفایی قلب ما را سنگ خارا میکند

ترک این بستان نمایم کوچ برجـای دگـر– بوده دنیا اندرین بستان فقط برما مگر؟

اوژن آن بیچاره بلبل گشته دراین زندگی– از جفـای دلبـران محکـوم بـرآوارگـی

 

نوشته شده در شنبه 15 آبان1389ساعت 16:53 توسط اوژانیک ملاکین| |

 

                

 

   شراب آسمانی

 

·        تو ظرف کوچکم پُر کردی از مِی – بگفتی گربنوشی هست در پی

·        بخـور ای آنکه هستی تشنـه حالا – بـرایـت جـرعـه ها دارم زبـالا

·        عطش کـم کـُن اگـر طاقـت نـداری – بیا بنشیـن دلا بر می گساری

·        بنوش و فارغ از هرگونه غم شو – بـه مستی وارد دنیـای دّم شو

·        ازایـن دنیـای کوچـک کـه درآنـی – کـُنی پـرواز در مستی بـه آنی

·        زدنیـــا بُگــذر و بـــالا بیـنـدیــش – بیا بیرون و پا بگذار در پیش

·        تمـــام آنچـــه دنیـایــش بخـوانــی – زدستت می رود انـدک زمانی

·        چه درسَرداری ای آرام خامـوش – تعلل میکنی جامت بُکـن نوش

·        بـه حرفـش مـن تامل کـرده گویـم – بترسم مـن چنیـن راهی بپویم

·        بـــرای مــن تـوان ایــــن نباشـــد– چومستی را به رسم دین نباشد

·        بگفتــا بوالعجـب دیوانــه ای تــو – چگونـه عاشـق مستانه ای تو

·        تفـاوت می کنــد اینگونـه مستـی  – گشاید چون به تواسرارهستی

·        تفاوت ها کند ایـن مِی بـه آن مِی – تـرا چیـز بـّدی مـن داده ام کِی

·        اگر یک جرعه از این باده نوشی – زدنیـا می توانی چشـم پوشـی

·        زدم آنشــب تمــــام بـــاده هـــا را – گرفتم من به مستی داده ها را

·        عجب سِری در ایـن مستی نهفتـه – کنـد پژمـرده قلبــم را شکفتـه

·        بــه رقصـم آورد مستانـه حالـــم – خجالت می کشـم از سن و سالم

·        چـه گویـد اوژن از احوال آن شب – ولی بهتـر فـرو بنـدد دگــر لب  

 

نوشته شده در دوشنبه 3 آبان1389ساعت 17:26 توسط اوژانیک ملاکین| |

Design By : Night Melody